سفارش تبلیغ
صبا

آسمان هنوز آبیست...
 
قالب وبلاگ
دریافت همین آهنگ

مردی که یک روز راه رفته بود

1

مردی که یک روز راه رفته بود و خسته بود، به کنار جوی آبی رسید. جوراب هایش را در آورد و پاهایش را شست. بعد، جوراب هایش را هم شست و روی علف ها انداخت تا خشک شود. خودش هم خوابید.

2

مرد که خوابش برد، جوراب ها بلند شدند و توی آب شیرجه زدند و شناکنان دور شدند کمی که رفتند، یک لنگه از جوراب ها به علف های کنار جوی گیر کرد و هر کاری کرد، نتوانست خودش را نجات بدهد و همان جا ماند. اما لنگه ی دیگر جوراب همراه آب رفت و رفت تا این که دو تا ماهی آن را دیدند.

3
یکی از ماهی ها تپل بود و یکی لاغر. ماهی لاغر گفت: « اول من دیدمش. مال من است. » ماهی تپل گفت: « کجای کاری؟ من از آن دور دورها دیده بودمش. مال من است. » ماهی ها سر لنگه ی جوراب دعوا راه انداختند و هر کدام یک سر جوراب را گرفتند و کشیدند. ماهی تپل گفت: « این جوراب من است. ولش کن! » ماهی لاغر گفت: « جوراب تو؟ این جوراب مال من است! »

4
همین موقع اردکی که یک لنگه جوراب به پا داشت، از راه رسید و بگو مگوی آن ها را شنید. خندید و با منقار خود، جوراب را از دست آن ها بیرون کشید و گفت: جوراب مال کسی است که پا دارد !

4

آن لنگه جوراب را هم پوشید؛ قِری به کمرش داد و گفت: قشنگه؟ بهم میاد؟

صاحب جوراب از راه رسید و داد زد: « دزد! دزد جوراب! » و دنبال اردک دوید. ماهی لاغر گفت: چه خوب که ما اهل دزدی نیستیم! و شناکنان رفتند پی کارشان!! از آن طرف، مردی که یک روز راه رفته بود، به اردک رسید. او را گرفت و خواست جوراب ها را از پایش در بیاورد که پشیمان شد.

6

با خودش گفت: « کی تا حالا اردک جوراب پوش دیده!؟ اما مردِ جوراب پوش تا دلت بخواهد بوده و هست...!

نویسنده: فریبا کلهر


[ چهارشنبه 92/3/22 ] [ 9:56 صبح ] [ فرزانه ] [ نظرات () ]

1

2

 

4

5

6

 

8

 


[ سه شنبه 92/3/14 ] [ 4:37 عصر ] [ فرزانه ] [ نظرات () ]

مداد نق نقو

5555

یک مداد بود نق نقو، هر وقت مشق می نوشت می گفت: « وای چه قدر بنویسم. خسته شدم. از بس نوشتم، کمرم درد گرفت. » یک وقت هم می گفت: « چرا بنویسم نوکم کوچولو میشه!!. » مداد هر روز برای نوشتن یک نقی می زد و از نوشتن فرار می کرد. یک روز از توی دهان خانم جامدادی پرید بیرون. قل خورد و رفت گوشه ی میز گفت: « آخیش راحت شدم من که دیگر نمی نویسم. حالا هر کاری که دلم بخواهد می کنم. » بعد هم رفت و قل خورد از این سر میز و تا آن سر میز و غش غش خندید. فکر کرد که با کی بازی کند، که یک دفعه صدای مداد رنگی را شنید .   قل خورد و رفت جلو و گفت: « منم بازی، منم بازی.

888

مداد رنگی ها با تعجب به مداد نق نقو نگاه کردند و گفتند: « ما که بازی نمی کنیم، ما فقط داریم توی دفتر نقاشی می کشیم. » مداد نق نقو گفت: « خب منم نقاشی کنم. » مداد رنگی ها گفتند: « تو که مداد رنگی نیستی زود برو ما کار داریم. » بعد هم خندیدند و نقاشی کردند. مداد نق نقو توی دلش ناراحت شد   اما به روی خودش نیاورد و قل خورد و از پیش آن ها رفت آن سر میز.  

آن سر میز، پاک کن داشت با مداد تراش حرف می زد. پاک کن را که دید خوش حال شد و گفت: « آهای پاک کن می آیی با هم بازی کنیم؟  »

پاک کن گفت: « چی بازی؟ » مداد نق نقو گفت: « من خط می کشم، تو روی خط ها راه برو. » پاک کن گفت: « باشه اما اگر من روی خط راه بروم که همه را پاک می کنم. » مداد باز هم نارحت شد. هیچی نگفت. تراش که ایستاده بود و به حرف آن ها گوش می کرد، بلند گفت: « مداد جان، وایستا خودم با تو بازی می کنم

222

مداد قل خورد پیش  تراش. گفت: « راست می گی با من بازی می کنی؟ » مداد تراش کفت: « معلومه که بازی می کنم. اما اول بگذار یک کم تو را بتراشم تا نوکت تیز بشه بعد هم میام و با تو بازی می کنم. » مداد نق نقو تا این را شنید جیغی کشید و قل خورد، فرار کرد و رفت پیش جا مدادی قایم شد. مداد نق نقو قلبش تند تند می زد خیلی ترسیده بود همان جا نشست و زار زار گریه کرد.

. خانم جامدادی که همه چیز را دیده بود گفت: « عزیزم گریه نکن. »

 مداد گفت: منو ببخش، من بی اجازه رفتم بیرون. » خانم جامدادی لبخندی زد و گفت: « بدو که دفتر کوچولو منتظر تو ست...

مداد نق نقو از آن به بعد هیچ وقت نق نزد...

 

 

نرمولک بی ادب

شب بود. هوا ابری بود. می رفتیم خانه. یک ابر فسقلی از کنارم رد شد. خورد به صورتم. خیلی نرم بود. خنک هم بود. من پشت سر مامان بودم. تندی دویدم و دمش را گرفتم. زور زد در برود. سفت گرفتمش. خودش را کششید بالا. کشیدمش پایین. محکم بغلش کردم. خیلی فسقلی و نرم بود. اسمش را گذاشتم نرمولک. مقل ماهی توی بغلم وول می خورد

88888

محکمِ محکم نگهش داشتم. گفت: « ولم کن »
صدایش پنبه ای بود. خیلی یواش بود. گفتم: « می خواهم ببرمت خانه. »
می لرزید. شاید سردش بود. نه نبود. ابرها سردشان نمی شود. قرمز شد. داد زد: « تو حق نداری مرا ببری! من باید برگردم توی آسمان! »
گفتم: « چند روز بازی می کنیم بعد برو »
گفت: « من نمی خواهم با تو بیایم! »
بعد هم مثل بچه های لوس، اوهو اوهو گریه کرد. اشک هایش چک چک از دستم می چکید و هی کوچک می شد. گفتم: « چه قدر آب غوره می گیری! »
گفت: « آب غوره دیگر چیه؟ »
از بس خنگ بود نمی دانست آب غوره چیه. می خواست در برود. انداختمش توی یقه ام. شکمم مثل شکم بابا گنده شد. نرمولک هی وول خورد. قلقلک می شد. خیلی خنک بود. یک کم سردم شد.
به خانه رسیدیم. تندی دویدم توی خانه. نمی خواستم مامان شکمم را ببیند. نرمولک می خواست از توی یقه ام بپرد بیرون. گفتم: « بی خود وول وول نخور. نمی گذارم بروی. من تنهایی حوصله ام سر می رود. باید با من بازی کنی. »
777 
باز گریه کرد. وقتی گریه می کرد هی کوچک می شد. رفتم سر کابینت آشپزخانه. یک تکه پشمک برداشتم. بردم توی اتاقم. در را بستم. پنجره ی اتاق بسته بود. نرمولک را در آوردم. پشمک را دادم بهش. گفتم: « بخور. »
لُپ لُپ همه اش را خورد. تمام که شد، مثل گنجشک پرید بالا. رفت طرف پنجره. پنجره بسته بود. خورد به شیشه. صاف آمد پایین. برش داشتم. گذاشتمش روی تخت. گفتم: « فردا صبح که شد، می گذارم بروی. هی مرا حرص نده! »
گفت: « نمی خواهم این جا بمانم. زوره؟ »
گفتم: « آره زوره. اگر حرف گوش نکنی، فردا هم نمی گذارم بروی. »
اخم هایش رفت تو هم. برایم شکلک درآورد. خنده ام گرفت. ولی نخندیدم. پررو می شد. گفتم: « بیا بازی. تو بشو بادکنک! »
ادایم را درآورد: « یه یه یه یه! »
گفتم: « بی ادب! »
بلند شد. رفت توی هوا. پریدم بالا تا بگیرمش. در رفت. زدم زیر خنده. بپر بپر کردم تا گیرش بندازم. خیلی زبل بود. مامان، دادش در آمد: « بچه! بیا برو دستشویی، بگیر بخواب. صبح بیدار نمی شوی ها! »
خسته شدم. افتادم روی تخت. نرمولک لب پنجره نشست. گفتم: « خوابم می آید. تو هم بیا این جا بخواب. »
آمد. با هم دوست شدیم. دوتایی خوابیدیم
صبح، مامان تکانم داد و گفت: « پاشو مدرسه ات دیر می شود. »
هنوز خوابم می آمد. نشستم توی رختخواب. یاد نرمولک افتادم. مامان پنجره را باز کرد. تندی لحاف را زدم کنار. نرمولک از زیر لحاف پرید بالا. باز کوچولو شده بود. مثل فرفره رفت طرف پنجره. بدجنس می خندید. یک دفعه مامان داد زد: آخر تو کی می خواهی بزرگ بشوی
999 
دستم را بردم جلو تا نرمولک را بگیرم. پر پر رفت بالا. مامان آمد جلو... خیلی عصبانی بود. تشکم را گرفت جلوی صورتم. گفت: « مگر دیشب نگفتم برو دستشویی! »
به تشک نگاه کردم. یک خیسی گنده رویش بود. کار من نبود.
به نرمولک نگاه کردم. برایم شکلک درآورد. می خندید و می رفت بالا. حرصم در آمد. دیگر هیچ ابری را توی خانه راه نمی دهم؛ ابرِ بی ادب
.



 

 


[ سه شنبه 92/2/10 ] [ 12:51 عصر ] [ فرزانه ] [ نظرات () ]

کلاغ و کبک

کلاغه رفت کوه. کوه پُر از برف بود. یک کبک روی برف ها قدم می زد. کبکه خیلی قشنگ راه می رفت. کلاغه خوشش آمد. به کبکه گفت: « به من هم یاد می دهی مثل تو راه برم؟   »

کبکه گفت: « آره! ولی باید هر کاری من می کنم تو هم بکنی! » کلاغه قبول کرد. کبکه بپر بپر کرد. کلاغه هم بپر بپر کرد. کبکه لی له کرد. کلاغه هم لی له کرد. کبک سرش را کرد زیر برف  .

کلاغه هم سرش را کرد زیر برف. کبکه سرش را از زیر برف در آورد و رفت سر کوه کلاغه ندید. وقتی از زیر برف ها بیرون آمد شب شده بود. کبکه هم رفته بود.


هندوانه...

هندوانه ای بود که گِرد بود. روی تنش خط خطی بود. اندازه ی یک توپ بود. یک روز هندوانه قل خورد و رفت رسید به گربه. هندوانه به گربه گفت: « بیا با من توپ بازی کن! » گربه خنده اش گرفت. گفت: « تو که توپ نیستی. » هندوانه قل خورد و رفت رسید به خرگوش. به خرگوش گفت: « بیا با من توپ بازی کن! » خرگوش کفت: « تو توپ نیستی که. » هندوانه باز هم قل خورد و رسید به کره الاغ. به او گفت: « من توپم. بیا با من بازی کن! » کره الاغ که خیلی توپ بازی دوست داشت یک شوت محکم زد به هندوانه. هندوانه بلند شد و محکم به درخت خورد و از وسط نصف شد.
این نصفه به آن نصفه گفت: « من نمی دانستم که ما هندوانه ایم. کاشکی یکی بیاید ما را بخورد. » همین موقع کره الاغ رفت آن ها را بخورد. گربه و خرگوش هم آمدند و هندوانه را تا ته ته خوردند. بعد دور دهانشان را پاک کردند و گفتند: « چه هندوانه ی خوشمزه ای! هیچ توپی اینقدر خوشمزه و آبدار نیست.

11

 

کجا بخوابم..؟؟

شب خسته بود. خوابش می آمد. رفت رو کوه خوابید. کوه بلند بود افتاد پایین. رفت تو چاه خوابید. چاه تاریک بود. ترسید. رفت تو غار خوابید. غار کوچک بود. نصفش بیرون ماند. رفت تو رود خوابید خیس شد. ستاره ها او را دیدند. دلشان سوخت. گفتند: بیا این جا. بیا پیشش ما. بعد دست او را گرفتند و بالا کشیدند. شب آن قدر خسته بود که وسط آسمان دراز کشید و خوابید. تا صبح آب ازش چک و چک چکید.

22



[ دوشنبه 92/2/9 ] [ 11:24 عصر ] [ فرزانه ] [ نظرات () ]

 

 درختی که کلاغ نداشت

یک درخت بود که کلاغ نداشت. رفت دنبال کلاغ. رسید به کوه.
گفت: « کوه، کوه، کلاغ داری به من بدی؟ »
کوه گفت: « نه ندارم. پلنگ دارم. پلنگ می خوای بهت بدم؟ »
درخت گفت: « نه، نمی خوام. »
بعد، از پلنگ پرسید: « پلنگ، پلنگ، کلاغ داری به من بدی؟ »
پلنگ گفت: « نه، ندارم. ماه دارم. ماه می خوای بهت بدم؟ »
درخت گفت: « نه، نمی خوام. »
بعد، از ماه پرسید: « ماه، ماه، کلاغ داری به من بدی؟ »
ماه گفت: « دارم، دارم، یکی دارم. »
بعد، از لای موهای شب، یک کلاغ برداشت و به درخت داد.
کلاغ، خواب بود. درخت، یک لانه برایش درست کرد و او را آرام
توی لانه گذاشت. کلاغ تو خواب قار قار خندید!!

55


نویسنده: محمد رضا شمس

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فرتی فرتان...


سیب سبز گفت: « من دلم می خواد سیب باشم. »
دوستانش گفتند: « خب، تو سیبی دیگه. »
سیب گفت: « نه. نیستم. سیب ها فرتی فرتانند. زیر گلوشون باد می شه. قور قور می شند. »
دوستانش گفتند: « اونی که می گی، سیب نیست، قورباغه است. »
سیب گفت: « من دوست دارم قورباغه باشم. »
گفتند: « خب بشو. کسی جلوتو نگرفته. »
شد.
یک کرم داشت از آن جا رد می شد. واسه خودش سوت می زد و رد می شد. سیب سبز، چشم هاش بَرقید؛ یعنی برق زد. زبانش را در آورد و پَرتید؛ یعنی پرت کرد طرف کرم و فرتی فرتانش کرد؛ یعنی قورتش داد.
از آن روز تا حالا کرم در شکم سیب زندگی می کنه....

555

نویسنده: محمد رضا شمس
تصویرگر: سعید نوروزی


[ سه شنبه 92/2/3 ] [ 12:4 عصر ] [ فرزانه ] [ نظرات () ]

گنجشک پری 

نی نی دختری تنها بود. حوصله اش سر رفته بود. نه این طرف می رفت نه اون طرف. پری اونو دید. شکل یک گنجشک شد . گنجشک پری شد. با نوکش تق تق به شیشه زد. پنجره را باز کرد.اومد توی اتاق

گنجشک پری گفت: « نی نی دختری! بدو بیا منو بگیر

نی نی دختری چهار دست و پا رفت جلو. گنجشک دور اتاق پرید، نی نی دختری دور اتاق تاتی تاتی کرد. هم این طرف. هم اون طرف.

گنجشک پری، نی نی دختری را دنبال کرد. اونو خوشحال کرد...

111


شب تاب پری
نی نی دختری گفت: « وای بیرون چقدر تاریک است! من می ترسم. » پری شنید. شکل کرم شب تاب شد. شب تاب پری شد و گفت: « من کرمِ شب تابم. پشت پنجره تا صبح می تابم. »
نی نی دختری خوش حال شد. به شب تاب پری نگاه کرد و نگاه کرد و خواب رفت. به شهر مهتاب رفت

88


 

هاپ هاپ پری

نی نی پسری توی تُنگ، یک ماهی داشت. آن را کنار پنجره گذاشت. پیشی پشمالو، ماهی را دید و گفت: « به به! الان او را می برم. هام و هام می خورم  . »

پری شنید. شکل هاپو شد  .

هاپ هاپ پری شد و گفت: « واق و واق واق از اینجا برو پیشی چاق! »

پیشی ترسید. دوید و دوید. از آنجا دور شد

77


پروانه پری
نی نی پسری توی اتاق خواب بود. پشه ویزویزی به اتاق خواب رفت و گفت: « به به! الان او را نیش می زنم. » پری شنید. شکل یک پروانه شد. پروانه پری شد و گفت: « آهای ویزویزی که خیلی نازی، بیا برویم با هم به بازی! » پشه ویزویزی خوش حال شد. همراه پروانه پری از اتاق بیرون رفت. پرید و پرید.
از آنجا دور شد

99


نویسنده: افسانه شعبان نژاد



[ سه شنبه 92/2/3 ] [ 11:55 صبح ] [ فرزانه ] [ نظرات () ]


.: Weblog Themes By SibTheme :.


امکانات وب


بازدید امروز: 12
بازدید دیروز: 17
کل بازدیدها: 133580