سفارش تبلیغ
صبا ویژن

آسمان هنوز آبیست...
 
قالب وبلاگ
دریافت همین آهنگ

 

مادر
 

مردی مقابل گل فروشی ایستاده بود و می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود

سفارش دهد تا برایش پست شود.

وقتی از گل فروشی خارج شد، دختری را دید که روی جدول خیابان نشسته بود و گریه می کرد.

مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید: دختر خوب ، چرا گریه می کنی؟؟!!

دختر در حالی که اشک می ریخت گفت: می خواستم برای مادرم  یک شاخه گل رز بخرم  ولی پولم کم است!

مرد لبخندی زد و گفت: با من بیا من برای تو یک شاخه گل رز زیبا میخرم.

وقتی از گل فروشی خارج می شدند، مرد به دختر گفت: مادرت کجاست؟ می خواهی تو را برسانم؟!

دختر دست مرد را گرفت و به قبرستان آن طرف خیابان اشاره کرد!

مرد او را به قبرستان برد و دختر کنار یک قبر تازه نشست و گل را روی قبر گذاشت...

مرد قلبش به درد آمد! طاقت نیاورد و بسرعت آنجا را ترک کرد.

به گل فروشی برگشت،  دسته گل را گرفت و 400  کیلومتر رانندگی  کرد تا خودش دسته گل  را به مادرش بدهد.

 

 


[ یکشنبه 87/2/15 ] [ 4:21 عصر ] [ فرزانه ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.


امکانات وب


بازدید امروز: 30
بازدید دیروز: 31
کل بازدیدها: 176867