سفارش تبلیغ
صبا ویژن

آسمان هنوز آبیست...
 
قالب وبلاگ
دریافت همین آهنگ


 

عظمت عشق


روزی روزگاری در جزیره ای زیبا  تمام حس ها زندگی می کردند (( شادی، غم، غرور و عشق... )) 

ناگهان خبر رسید که به زودی جزیره زیر آب خواهد رفت.  

همه ی ساکنین قایقشان را آماده و آنجا را ترک کردند. اما عشق میخواست تا آخرین لحظه بماند چون 

او عاشق جزیره بود!! 

 وقتی جزیره به زیر آب فرو می رفت، عشق از غرور که سوار بر قایقی با شکوه بود کمک خواست و 

به او گفت: آیا می توانم با تو همسفر شوم؟؟؟

غرور: نه! نمی توانم تو را با خود ببرم، چون تو تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد.

 غم در نزدیکی عشق بود. به او گفت اجازه بده تا من با تو بیایم!!     غم با صدای حزن آلود گفت: آه ...    من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تنها باشم.

 عشق این‌بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد. ولی او آنقدر غرق در شادی و هیجان بود که صدای   عشق را نشنید!

 آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر ناامید شده بود که صدایی سالخورده آرام گفت: بیا عشق

من تو را خواهم برد.

 عشق آنقدر خوشحال شده بود که فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد! عشق به خشکی رسید و هنگامی که رو برگرداند دیگر اثری از پیرمرد نبود!!

 عشق نزد علم رفت و از او پرسید: آن پیرمرد که مرا نجات داد که بود؟؟!

علم پاسخ داد: " زمان"

عشق با تعجب گفت: زمان! اما چرا او به من کمک کرد؟!!

علم لبخندی خردمندان زد و گفت: زیرا ((تنها " زمان" قادر به درک عظمت عشق است ))


[ سه شنبه 87/2/10 ] [ 3:9 عصر ] [ فرزانه ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.


امکانات وب


بازدید امروز: 27
بازدید دیروز: 31
کل بازدیدها: 176864