<*براي يافتن مرواريد درياها را جستجو مکن ،شايد در گريبان خودت باشد*>
  بازديد امروز: 2  بازديد ديروز: 3   کل بازديدها: 1481
 
الهه عشق
 
+ باز آمدم
نويسنده: فرزانه(پنجشنبه 17/5/1387 ساعت 2:40 صبح)

 


سلام سلام سلام


 


من اومدم....


واي به جان حسن   پدرم در اومد...


اصلا فکرشم نميکردم جهازيه خريدن ايييييييييييينقدر سخت باشه!!


توي اين مدت حتي يه پستم نتونستم بگذارم!!


شدم مثل اين يارو بلوطيه...


 


 ice


 


 


چشمام از حدقه زد بيرون از بس به ويترين مغازه ها نگاه کردم...


مخمو که ديگه نگو


تليت شد


هر کي از راه رسيد  نظر داد!


د  بي دين و ايمون ها ولم کنين...


خواهر همسر عزيزم(مثلا حالا غير مستقيم گفتم نفهمه)


دست از سر من  بخت برگشته بردار...


بي خيال ما يکي شو!!!


 


دلم پر


به مرگ... اگه ميدونستم بعد ازدواج اينقدر خون به جيگر ميشم صد سال سياه ازدواج نمي کردم...


بابا عشق سيري چند...!!


مال 2روز اوله


بعد که تازه ميفهمي کجاي کاري روزي 24 ساعت هر ساعت 60 دقيقه به خود بد و بي راه ميگي...


 


 


برميگردم...


 


 


 


 



انتقاد کنيد، پيشنهاد بديد ( )

+ فرشته
نويسنده: فرزانه(جمعه 24/3/1387 ساعت 12:14 عصر)

Angel


فرشته


در مطب دکتر به شدت به صدا در آمد.


در باز شد و دختر کوچولوي نه ساله اي که خيلي پريشان بود، به طرف دکتر دويد.


آقاي دکتر... مادرم!! و در حالي که نفس نفس مي زد ادامه داد: خواهش مي کنم... با من بياييد! مادرم خيلي مريض است.


- بايد مادرت را به اينجا بياوري، من براي ويزيت به خانه‌ي کسي نمي روم.


- ولي دکتر... اگر شما نياييد او مي ميرد! و اشک از چشمانش سرازير شد.


دخترک دکتر را به طرف خانه راهنمايي کرد، جايي که مادرش در بستر بيماري افتاده بود.


دکتر شروع به معاينه کرد و توانست با استفاده از دارو تب را پائين بياورد. او تمام شب را بر بالين زن ماند.


صبح که شد زن به سختي چشمانش را باز کرد و از دکتر به خاطر کاري که کرده بود تشکر کرد.


دکتر گفت: بايد از دخترت تشکر کني، اگر او نبود حتما مرده بودي...


زن با تعجب گفت: ولي دکتر، دختر من سه سال است که از دنيا رفته!! و به عکس بالاي سرش اشاره کرد.


پاهاي دکتر از ديدن عکس سست شد. اين همان دختر بود! فرشته‌اي کوچک و زيبا...



انتقاد کنيد، پيشنهاد بديد ( )

+ صندوقچه
نويسنده: فرزانه(يکشنبه 12/3/1387 ساعت 4:1 عصر)



چه جوري تو خارج از کشور بفهميم يه نفر ايرونيه

يه جورايي (طنز)




1-فرض کنيد داريد با خيال راحت و از سر خوشي توي خيابون هاي برلين قدم ميزنيد. سر راهتون به يه تقاطع مي رسيد و صبر مي کنيد تا چراغ براي شما سبز بشه. موقعي که چراغ سبز ميشه و داريد از تقاطع رد ميشيد يه ماشين با سرعت مياد و در حاليکه چراغ براي اون قرمزه و نزديکه که با شما تصادف کنه تقاطع رو رد ميکنه....اينجاست که مي تونيد با خيال راحت به راننده خلافکار با زبان شيرين فارسي فحش بديد!


چون مطمئن باشيد اون يه ايرنيه و زبون شما رو ميفهمه!

2-رفتيد فرودگاه و سوار هواپيما شديد و ميخوايد بريد لندن. وقتي هواپيما در فرودگاه لندن نشست يه سري به مفازه فروش مجله هاي س-ک-س-ي(همون غير اخلاقي) داخل فرودگاه بزنيد. چي ميبينيد؟
عکس هاي مستهجن؟ فيلم هاي بد بد؟ خانم هاي چيز؟!؟!
نه از اين چيزا نمي بينيد...يعني ممکنه از اين چيزا ببينيد ولي اون چيزي که توجهتون رو جلب ميکنه اينه که: مسافراي ايروني که تا 2 دقيقه پيش توي هواپيماي شما داشتن از شدت کلاس گذاشتن خفه مي شدن مثل آفت زده ها ! افتادن روي مجله ها و دارن به صورتي کاملاً حريص عکس هاي اون رو ديد ميزنن!

3-رفتيد يکي از شهر هاي ترکيه(منظور همون آنتالياست!!) ميريد تا در کنار سواحل دريا يه قدمي بزنيد! يهو ميبينيد يه خانمي با مانتو شالاپ(منظور از شالاپ صداي برخورد توده ي عظيم چربي با آب در يا ست) مي پره تو آب! بعد که نگاه مي کنيد مي بينيد يه آقاهه هم اونجا کنار دريا ايستاده هي داره ملت رو ديد ميزنه! يه دفعه چشمش ميفته به شما ... در اين لحظه که شما داريد به اون خانومه نگاه ميکنيد اگر اون آقاهه بياد جولو و به شما به زبان ايروني بگه ""هي مرتيکه مگه خودت ناموس نداري؟ چرا به زن من نگاه مي کني؟!؟!"" اصلاً تعجب نکنيد!*

*خدايش ما ايراني ها خيلي باحاليم. کلي زن خوشگل و سرخ و سفيد و ....! کنار درياست ولي ما بازم فکر مي کنيم همه دارن زنمون رو ديد ميزنن!



4- داريد يه مسافرت رويايي رو در يکي از شهر هاي هلند مي گذرونيد(فرض مي کنيم آمستردام).واسه شام ميريد به بهترين رستوران! شامتون رو با لذت تمام ميل ميکنيد. نگاهتون ميفته به ميز بغليتون ميبينيد يه خانم و آقاي کلي شيک و با کلاس تازه اومدن و مي خوان غذا سفارش بدن.وقتي غذاشون رو سفارش دادن ميبينيد که آقاهه لب به غذا نمي زنه! يه کم ميگذره و مي بينيد آقاهه به گارسون ميگه بياد.وقتي اون آقاهه داره با پيشخدمت رستوران صحبت ميکنه اگه گوشتون رو تيز کنيد اين جملات رو ميشنويد:ببخشيد ميشه دو تا تيکه نون هم بيارين غذامونو باش بخوريم؟

5-داريد تو دبي واسه خودتون قدم مي زنيد و از زيبايي هاي خداوندي لذت مي بريد. ميرسيد به يه پاساژ.ميريد داخل.داريد (فرض مي کنيم شما با اين خصلت ايروني ها که هر جايي ميرن اول يه سري به مراکز خريدش ميزنن آشنا هستيد!) با خودتون صحبت مي کنيد:" عجب جاي شيکي . ببين چه پاساژي درست کردن عينهو قصر! وايسا ببينم يه جاي کار مي لنگه !پس اين پاساژ به اين شيکي و تميزي و اين همه مغازه چرا مشتري ايراني نداره؟! در حالي که از تعجب چشماتون گرد شده از در پشتي پاساژ خارج ميشيد . ميريد توي خيابوني که پر از فروشنده دوره گرده و بساطشون رو کنار خيابون پهن کردن.اوه عجب جمعيتي دورشو گرفته.با خودتون فکر ميکنيد : مگه چي ميفروشه که اينقدر اطرافش شلوغه؟!؟! کنجکاو ميشيد و ميريد جولوتر و يه دفعه يه صداي زنونه ميشنويد که ميگه: اصغر ازش بپرس اين جوراب شلواري ها رو چند ميده!!!!!!!!




انتقاد کنيد، پيشنهاد بديد ( )


ليست کل يادداشت ها
[17/5/1387- 2:40 ص] باز آمدم
[24/3/1387- 12:14 ع] فرشته
[12/3/1387- 4:1 ع] صندوقچه
[آرشيو شده ها]

|  RSS  |
| Home |
| ID |
| Email |


|| نوشته هاي پيشين ||
روشهاي عاشقانه
شيوه ي جلب دوستي پايدار
مشاجره
سال هاي ازدواج
عظمت عشق
باز هم عشق
مادر
خوشبختي
بهشت
چگونه جذاب باشيد
خيانت
اگه دو تا مرد طالب يه زن باشن
|| منو بشناس ||
الهه عشق
فرزانه[15]
الهه عشق همواره با توست...

|| لوگوي وبلاگ من ||
الهه عشق

|| دوستان ||
وحيده
بر سر راهت دامي از عشق پهن کردم
ناگفته هاي عشق
سالهاي بلند من بي تو
تنهايي
SIMORGH
کيمياي عشق
(._.)عشق(._.)
راستي تاحالا عاشق شدي؟
اي خدا دلگيرم ازت
دخترونه
سپاهان _ پوريا
customize
دنياي قلم
بچه دومي ها